IRANE MANOTO
حكايات ملا نصرالدين(3)


روزي ملا، کيسه گندمي را آرد کرده بود و داشت به خانه اش مي برد. در راه با خدا راز و نياز مي کرد که خداوند گره از مشکلاتش باز کند.ناگهان گره کيسه آرد باز شد و تمام آردها به زمين ريخت. ملا با ناراحتي سرش را به آسمان بلند کرد و گفت: خدايا بعد از اين همه سال خدايي کردن فرق دو تا گره را نمي داني و من را اين طور ذليل و بيچاره مي کني!!
 


ادامه مطلب

نظرات شما

حكايات ملا نصرالدين(2)


در يکي از روزها بچه ها توي کوچه مشغول بازي بودند. ملانصرالدين پشت ديواري ايستاده بود و يواشکي بازي آنها را نگاه مي کرد. از قضا يکي از بچه ها ملا را زير نظر گرفته بود و از پشت سر عمامه ملا را از سر او برداشت و براي دوست ديگرش انداخت و به همين ترتيب عمامه ملا دست به دست شد و بچه ها با آن بازي کردند. ملا هر چه دنبال بچه ها کرد نتوانست عمامه اش را پس بگيرد. عاقبت از خير پس گرفتن عمامه اش گذشت و راه خانه را در پيش گرفت. در بين راه عده اي ملا را ديدند و گفتند: ملا عمامه ات کو؟ ملانصرالدين گفت: عمامه من ياد بچگي اش افتاده، رفته پيش بچه ها بازي کند.
 


ادامه مطلب

نظرات شما

حكايات ملا نصرالدين(1)

ملانصرالدين پيش طبيب رفت و گفت: ريشم درد مي کند. طبيب پرسيد: چه خورده اي؟ ملا گفت: نان و يخ. طبيب گفت: همان بهتر که بميري، چون نه دردت به درد آدمي مي ماند و نه غذا خوردنت مثل آدمهاست.



ملانصرالدين زني گرفته بود که قبلا" دو بار ازدواج کرده بود و هر دو شوهرش هم مرده بودند. ملانصرالدين در حال احتضار بود، زن بالاي سر او گريه مي کرد و مي گفت: ملا جان! به کجا مي روي و من را تنها به دست کي مي سپاري؟ ملا در همان حال جواب داد: به نامرد چهارمي.


ادامه مطلب

نظرات شما


آرشیو

بازدید ها

    کل بازدید:37400
    تعداد کل مطالب : 60
    تعداد کل نظرات : 12
    تاریخ آخرین بروزرسانی : چهارشنبه 23 اسفند 1391 
    تاریخ ایجاد بلاگ :
    جمعه 19 آبان 1391 

دیگر امکانات

    به وبلاگ خودتون خوش اومدین